کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید. (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸
خانه » عاشقانه » داستان عاشقانه

اطلاعیه سایت

باران عشق تنها سایت عاشقانه ایرانی که تلاش دارد دوستان خود را خوشحال کند شما دوستان برای حمایت امیدوارم با نظراتتون مارو حمایت کنید

داستان عاشقانه

imagesdfds

وب سایت عاشقانه باران عشق بزرگترین وب عاشقانه

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد و در ستاد ساماندهی ثبت شده

برای حمایت در سایت عضو و با نظرات شما به پیشرفت سایت کمک میکنید

هر گونه مطالب غیر مجازی در سایت می باشد از طرف ستاد ساماندهی به ما گذارش داده میشود و حذف میشوند

قسمت بیست و سوم ۲۳ داستان کوتاه پستچی

قسمت بیست و سوم ۲۳ داستان کوتاه پستچی

..::|| قسمت بیست و سوم ۲۳ داستان کوتاه پستچی ||::..

۳۶۴۷۸۹۹۹)۱۰( (۵۶۶)

او آن سوی قبر نشسته بود و من این سوی قبر.باز هم باران میامد.گفتم:چرا تو هر وقت میخوای یه چیز مهمی بهم بگی، بارون میاد؟ گفت،برای اینکه بیای زیر چتر من!بلند شدم.همان چتر سیاهش بود که کوچه ها را عاشقانه باهم رفته بودیم.باران، بوی گندمزار در قبرستان راه انداخته بود.گفتم:هوس نان کردم.همه ش تقصیر موهای توست.کمی نزدیکترشد.شانه هایمان به هم خورد.گفت:صبح که تو کوچه دیدمت؛ چقدر دلم میخواست دستاتو بگیرم تو دستم.حست کنم.

ادامه مطلب

قسمت بیست و دوم ۲۲ از داستان چیستا و علی

قسمت بیست و دوم ۲۲ از داستان چیستا و علی

۳۶۴۷۸۹۹۹)۱۰( (۲۸۴)

سر کوچه اقاقیا ایستاده بودم.همینجا بود.پلاک سه.یک آپارتمان قدیمی.آنقدر ساکت که انگارعکس یک کتاب کودک بود.ازآن خانه کسی بیرون نمیامد!قلبم انگاردرزد ودرباز شد.اول پشتش به من بود. داخل رفت، مادرش را روی ویلچر بیرون آورد.از آن زن قدبلند موطلایی، موجودی دردمند ومچاله مانده بود.چادر سفیدی بر سر،به جای گیسوان بور،فرق سرش میدرخشید.ابرو و گیسوانش ریخته بود و معلوم بود که درد میکشد.

ادامه مطلب

قسمت بیست و یکم داستان پستچی

قسمت بیست و یکم داستان پستچی

۳۶۴۷۸۹۹۹)۱۰(-(۷۳۶)

بعضی وقتها هزاران حرف درسینه داری،هزاران بغض درگلو،تمام رگهای تنت تیر میکشد که فریاد کنی،اما هیچ کلامی پیدا نمیکنی!
آن لحظه که حاج اکبر حرف میزد، صدایش از جای دوری به گوشم میرسید.از سرزمینی دور،گلها و سبزه های خونی،سه سال دویدن من میان قبر محسن و کوچه علی و آن گورستان پشت پادگان که باهم وضو گرفتیم ،

ادامه مطلب

قسمت بیستم ۲۰ از داستان چیستا و علی

قسمت بیستم ۲۰ از داستان چیستا و علی

قسمت بیستم ۲۰ از داستان چیستا و علی

fsd54f6

سه سال گذشت.سه سال کار، سه سال خواب، سه سال خواب دیدن!تا اینکه یکروز، آنسوی خیابان چهره آشنایی دیدم.مردی با خانمش و یک بچه کوچک.نزدیک بود اتوبوس لهم کند، سریع به آنسوی خیابان دویدم.بله، خودش بود!همان دوست علی که نامه او را برای روز عقد پنهانی،به من داد.همان عقد ناکام بی شناسنامه!گمانم اسمش اکبر بود.حاج اکبر! هر سه رویشان را برگردانند.باد میوزید.حاج اکبر،سلام داد.گفتم:خیلی وقته.خیلی وقته چی؟ نمیدانستم جمله ام را چگونه ادامه دهم؟

ادامه مطلب

قسمت نوزدهم ۱۹ داستان عاشقانه پستچی

قسمت نوزدهم ۱۹ داستان عاشقانه پستچی

قسمت نوزدهم ۱۹ داستان عاشقانه پستچی

ada468

زدم بیرون! انگار از همه دنیا زدم بیرون!ازکنار گورستانی گذشتم که آنجا باهم وضو گرفته بودیم.شیرآب، همان بود.چقدر طول میکشد که یک دختر بیست و یکساله؛ هفت بار از سرگیشا تا بالای تپه های آخر را بدود و یا علی فریادکند؟تپه های گیشا، آن زمان به یک تیمارستان میرسید، چند بار تا بیمارستان دویدم و گریه کردم و بیماران، پشت میله ها با من گریه میکردند.بی آنکه بدانند چه شده است! و چرا یک دختر، هفت بار نفس زنان، می آیدو میرود!صدای گریه من و بیماران در تپه ها پیچیده بود.

ادامه مطلب

قسمت هجدهم ۱۸ داستان پستچی

قسمت هجدهم ۱۸ داستان پستچی

قسمت هجدهم ۱۸ داستان پستچی

sggs784حافظه گاهی زخم میزند.خاموشش کرده ام.چه سالی است؟هفتادویک.علی بعداز جریان دفترخانه چه سالی رفت؟ شصت ونه.یعنی دوسال برای نجات صوفیا؟ در جنگ روزهارا عادی نمیشمارند.گاهی یک دقیقه، یک قرن طول میکشد و گاهی صدها سال، ثانیه ای است. علی برای ورود به جمع نظامیان مخوفی که صوفیارااسیرکرده بودند،باید یکی ازآنها میشد.عملیات سختی بود.باید زبان را مثل زبان مادری یاد میگرفت و به عنوان یک نیروی نفوذی، اعتماد صربها را جلب میکرد

ادامه مطلب

تمامی مطالب سایت با زحمت قرار میگیرن هر گونه کپی یا .. پیگرد قانونی خواهد داشت